زندگی دو نفره مازندگی دو نفره ما، تا این لحظه 7 سال و 10 ماه و 5 روز سن دارد
زندگی سه نفره مازندگی سه نفره ما، تا این لحظه 4 سال و 8 ماه و 6 روز سن دارد
زندگی چهار نفره مازندگی چهار نفره ما، تا این لحظه 2 سال و 1 ماه و 6 روز سن دارد

هدیه زیبای خدا..لحظه لحظه های داشتن تو

خاطره

1395/4/28 15:27
نویسنده : هستی مامی
39 بازدید
اشتراک گذاری

سلام دختر قشنگم

 

بالاخره خوابیدی و من تونستم بیام وبرات بنویسم و چقدر دلم تنگ شده بود برای نوشتن

الان ساعت 15 و رب 28 تیرماهه و چقدر دلم هوای دو سال پیش رو کرده

 

دوسال پیش مثل دیشب ، شب قدر تا صبح دعا و مناجات و قرآن سرگذاشتن و لذت بردن از آخرین ساعات باهم بودن و یکی بودنمون ... یادش بخیر صبح اگه یه ساعتی چرت زدم والا خوابم نمیبرد زودتر از بابایی و مادرجون پاشدم و کارامو کردم وسائل ساکتو یه بار دیگه مرور کردم تنها چیزایی که برام مهم بود که حتما باخودم ببرمشون لباسای نوزادی بود که از کربلا خریده بودم و به ضریح امام حسین (ع) و حضرت ابوالفضل(ع) تبرکش کرده بودم و البته آب زمزم و خاک تربت

نمیدونم چرا یه انرژی مضاعفی داشتم شاید بخاطر اون روز بود شهادت حضرت علی(ع)

ساعت 8 رفتیم بیمارستان ولی من رو بستری نکرد گفت برو 2 ساعت پیاده روی کن بعد بیا...منم با باباجون رفتیم پارک توحید و یه دور زدیم و بعدشم رفتیم خونه مادرجون یه صبحانه و یه دوش آب گرم ، ساعت 12 رفتیم بیمارستان...یادمه 12 و نیم بستری شدم و 4 و رب هم شما گل دخترم تو بغلم بودی...

نمیدونی چه ساعتها و لحظه هایی بود تو بیمارستان همین جا از خدای مهربونم میخوام که باز هم این حس قشنگ انتظار برای ورود یه فرشته دیگه رو بهم بچشونه...نمیدونستم از درد بترسم یا خوشحال باشم برای ورودت فقط اینو بگم که کمک ائمه بود که تمام توانم رو جمع کردم تا جیگرم اومد بغلم ...خیلی گریه کردم خیلی ...خدایا این حس قشنگ رو به همه زنهای سرزمینم بچشون آمین

شنیده بودم بعد دنیا اومدن بچه دوست داری فقط بخوابی ولی من برعکس بیخواب شده بودم با اینکه شب قبل هم نخوابیده بودم ولی باز هم تا 1 بعد نصف شب نخوابیدم

دختر نازم خداروشکر که تو هم ان شاءالله مادر میشی و حرفای من رو درک میکنی

 

 

تولد 2 سالگیت مبارک فرشته زمینی من امیدوارم زیر سایه امام زمان (عج) و درپناهش زندگی خوب و 100 سال عمر بابرکت داشته باشی

 

 

حالا بزار از یه مدت قبل برات بگم از وقتی که نت خریدیم و اومدم خبرش رو برات گذاشتم

خیلی دوست داشتم چند تا عکس برات بزارم ولی هر وقت میاومدم پای کامپیوتر شما نمیزاشتی در نتیجه نشد و نشد تا اینکه تلفنمون کلا برای چند روز قطع شد ...دو دل بودیم بریم مشهد یا بیایم بیرجند ...بخاطر حال تقریبا بد من با صحبتهایی که با بابایی کردیم تصمیم گرفتیم رفتن به مشهد رو به دو ماه دیگه موکول  کنیم و بیایم بیرجند ... دو روز مونده به عید فطر اومدیم بیرجند (و تلفن همچنان قطع بود) ولی باز هم نشد و بیام و برات پست بزارم...باباجون 19 تیر رفت ماموریت و تا اواسط هفته دیگه هم نمیاد....

امروز هم که تولدته و باباجون نیست پس از جشن خبری نیستخجالت

البته هنوز قطعی نیست شاید وقتی باباجون اومد جشن گرفتیم برات ولی احتمالش کمه...خلاصه ان شاء الله بعدا جبران کنیم...

البته مادرجون و خاله اطهر و خاله اعظم و دایی مرتضی که لطفشون خیلی زیاده کادوهاشون رو تقدیم گل دخترم کردن واقعا ازشون ممنونم

 

دخترم این چند روز خیلی خوش اخلاق نیست شاید دلتنگ باباشه امیدوارم همین طور باشه

 

تو پست بعدی چند تا از عکسات رو میزارم ان شاءالله سر فرصت ازت عکس میگیرم و میزارم...البته این رو هم بگم که  خیلی موقع عکس گرفتن اذیت میکنی و میخوای دوربین رو بگیری و خودت عکس بگیری یه بند نق میزنی که دوربین رو بهت بدم و میگی اَس اَس (عکس) بخاطر همین منم پشیمون میشم از عکس گرفتن و دوربین رو جمع میکنممحبت

 

خیلی دوستت دارم ناز دخترمبوس

بعدا نوشت :

عکس دوسالگیت

 

پسندها (3)
نظرات (1) مشاهده جعبه ارسال نظر
مامانی ساره
19 مرداد 95 14:54
واقعا هم حس قشنگیه مادرشدن که هیچ چیزی توی این دنیا قابل قیاس با این حس نیست. انشاءالله که خداوند به همه ی کسانی که هنور مادر نشدن و آرزوش رو دارن بچه ی سالم و صالح عنایت کنه
هستی مامی
پاسخ
الهی آمین
1